جیک وود زمانی یک جنگجو بود، سپس یک رهبر غیرانتفاعی. حالا او یک کارآفرین است.

جیک وود در سال 2010 زمانی که یک زلزله فاجعه بار هائیتی را لرزاند، چند ماه از نیروی تفنگداران دریایی خارج شده بود. در همان لحظه، او و چند کهنه سرباز دیگر به پورتو پرنس رفتند و شروع به جستجوی راه هایی برای کمک کردند. بدون سازماندهی و بدون زنجیره تامین، این یک پاسخ تصادفی بود. او گفت: «تنها چیزی که به درستی رسیدیم این است که هیچ یک از ما نمردیم.

اما در میان هرج و مرج، آنها هنوز هم می‌توانستند کمک‌های لازم را ارائه کنند، مراقبت‌های نجات‌دهنده را ارائه دهند و در خارج از ارتش احساس معنایی پیدا کنند.

پس از بازگشت به خانه، آقای وود متوجه شد که به یک نیاز هنگفت برخورد کرده است، و همچنین یک دارایی کم استفاده پیدا کرده است که می تواند به حل مشکل کمک کند.

او گفت: «فاجعه از نظر فراوانی و شدت در حال افزایش است، بنابراین این صنعت در حال رشد است، هرچند غم انگیز است. «و دارایی کم استفاده ما بسیار آشکار بود. این سه میلیون مرد و زن بودند که در خارج از کشور در عراق و افغانستان خدمت کردند.

اواخر همان سال، آقای وود یکی از بنیانگذاران تیم روبیکن بود و هرگز به عقب نگاه نکرد. یک دهه بعد، تیم روبیکن در بیش از 700 فاجعه در سراسر جهان مستقر شده است، ده ها هزار نفر از کهنه سربازان را سر کار گذاشته و با برندهای بزرگی مانند Under Armour و T-Mobile همکاری کرده است.

امسال آقای وود از مدیرعاملی تیم روبیکن کناره‌گیری کرد و Groundswell را تأسیس کرد، شرکتی که هدف آن دموکراتیک کردن بشردوستی شرکتی با دادن حساب‌های شخصی به کارمندان برای کمک‌های خیریه است.

این مصاحبه برای شفافیت فشرده و ویرایش شد.


آیا لحظه ای در دوران کودکی شما بوده که هنوز به امروز برگردید و به کار خود و آنچه در دنیا انجام می دهید فکر کنید؟

خانواده ام در 6 یا 7 سالگی به اروپا نقل مکان کردند و والدینم مرا به اردوگاه کار اجباری نازی ها به نام ماوتهاوزن بردند. در شمال اتریش وقتی در آن سن هستید، واقعاً نمی‌فهمید چه بدی خارج از تصویر کارتونی آن است. اما این واقعاً آن را در چشم انداز قرار می دهد.

عکس‌هایی از آزادسازی اردوگاه وجود داشت که واقعاً الهام‌بخش بود، دیدن این بچه‌های آمریکایی که در سراسر اروپا جنگیده بودند و توانستند این بازماندگان را نجات دهند. آن لحظه خوب و بد را به من آموخت.

این بخشی از دلیل پیوستن شما به نیروی دریایی بود؟

فکر می کنم به عنوان یک پسر جوان به من انگیزه داد که به خدمت در ارتش فکر کنم. من با استخدام‌کنندگانی که به کافه تریا می‌آمدند صحبت می‌کردم و درخواست‌هایم را برای دانشکده‌های نظامی شروع کردم. و سپس من یک جهش رشد کردم و در فوتبال خوب شدم.

من شروع به استخدام در سال اول دبیرستان کردم و انتخاب های برترم را به استانفورد و ویسکانسین محدود کردم. و لحظه ای که در دانشگاه ویسکانسین قدم گذاشتم، این برنامه در من طنین انداز شد. این بچه ها سخت کار می کنند. فرهنگ آنجا باور نکردنی بود. و در استنفورد، مربی مانند یک ذن بودایی بود. مربی خط حمله اعتقادی به فریاد زدن بر سر بازیکنان نداشت. من می گویم “چطور اینطور مربیگری می کنی؟”

من افراد زیادی را نمی شناسم که استنفورد را برای ویسکانسین رد کرده باشند.

من هرگز به شجره نامه اعتقاد نداشتم و این چیزی است که همیشه در هنگام استخدام افراد می گویم. اگر به استنفورد رفتید، عالی است. من چیزی علیه شما ندارم اما شما با توجه به شجره نامه خود با من کنار نمی آیید.

با این حال، شما در نهایت به ارتش پیوستید.

11 سپتامبر سال اول من اتفاق افتاد. قبل از اینکه برای تمرین به استادیوم بروم داشتم صبحانه می‌خوردم و بلافاصله فکر می‌کردم: «آیا کارم را درست انجام می‌دهم؟ آیا من در جای مناسب هستم؟ همانطور که آنجا نشسته ام، از پدرم زنگ می زند، و او به من می گوید: «بهش فکر نکن. شما ترک تحصیل نمی کنید و ثبت نام نمی کنید.» او می دانست در سرم چه می گذرد.

من تا چهار سال بعد این کار را نکردم، اما علاقه شدیدی به آنچه در حال رخ دادن بود، در ابتدا در افغانستان و سپس در عراق حفظ کردم. سپس پت تیلمن درست قبل از سال آخر من کشته شد، و من گفتم: “دیگر بس است.” من آخرین بازی ام را در ژانویه انجام دادم. 1، 2005، و ظرف یک ماه ثبت نام کرد.

آموزش هایی که از ارتش دریافت کردید چه چیزی به شما داد که قبلاً قبل از رفتن به آنجا نداشتید؟

من یک نیروی دریایی منحصربفرد بودم. من از همه بزرگتر بودم، چون دانشگاه را گذرانده بودم. من یک ورزشکار دانشگاهی بودم، بنابراین ذهنیت و ذهنیت متفاوتی نسبت به بچه‌ای که مثلاً 18 سال دارد، داشتم. و من تمرینات بدنی و نظم و انضباط داشتم و به فریاد زدن عادت داشتم.

چیزی که بین دانشگاه و زمانی که من به خارج از کشور رفتم تغییر کرد سطح اعتماد به نفس بود. من فوتبال دانشگاهی موفقی نداشتم. من مرتباً شانه هایم را در رفتگی می کردم. بنابراین من هرگز ترکیب اصلی را نشکنم و تمام وقتم را صرف پشتیبان گیری از استارتر کردم. وقتی به نیروی دریایی رفتم، عالی بودم. یک سطح از اعتماد به نفس همه تفنگداران دریایی وجود دارد. ما به نوعی به این معروفیم که کمی ابله هستیم.

آیا فکر می کنید که سن شما در هنگام پیوستن به این سرویس به شما کمک کرد تا با تجربیات خود کنار بیایید؟

من تا 24 سالگی مبارزه ندیدم و ذهن شما در 24 سالگی با 18 سالگی تفاوت اساسی دارد. اما راه دیگری که من به طرز فوق العاده ای برکت داشتم خانواده ای بود که به خانه آمدم. مدتی که در خدمت بودم به من درک کرد که چقدر برکت دارم. من از یک خانواده دوست داشتنی آمدم – دو پدر و مادر، خواهر بزرگتر – و به همان خانواده برگشتم.

برخی از بچه هایی که با آنها خدمت کردم، از پیشینه های فقیر و حاشیه نشین بودند و وقتی برگشتند به آن خانه ها بازگشتند. بنابراین آنها از یک محیط ناکارآمد می آیند، به جنگ می روند و در یک محیط ناکارآمد به خانه می روند.

قرار گرفتن در معرض افرادی که کمتر از خودم خوش شانس بودند، به من دیدگاهی نسبت به جهان و کشورمان داد که بسیاری از افرادی که از همان امتیازی که من داشتم، نمی توانند آن را ببینند. آنها از پذیرش آن امتناع می ورزند. و من چاره ای جز پذیرش آن ندارم زیرا در چهره من بوده است.

وقتی به تورهای خود در عراق و افغانستان فکر می کنید، آیا لحظاتی وجود دارد که به شما یاد می دهد که عضوی از یک تیم و رهبر بودن چیست؟

اولین مبارزه ای که من در آن شرکت داشتم، حدود سه یا چهار هفته پس از اولین تور من در عراق بود. این سال 2007 در دوران افزایش است. این مرگبارترین سال جنگ است و ما در مثلث مرگ، درست در استان الانبار هستیم. قبل از این لحظه چند بار در جاده ها بمباران شده بودیم. یکی از همرزمان من قبلاً در یک بمب کنار جاده ای کشته شده بود. بنابراین ما اقداماتی را دیده‌ایم، اما مانند یک ناک‌داون واقعی، درگیری اسلحه‌ای طولانی نبوده‌ایم. و یک روز صبح به کمین افتادیم. یکی از دوستانم در اوایل دعوا از گلویم گلوله خورد. و این درگیری بزرگ با تفنگ شروع می شود. ما حدود 40 نفر هستیم و نمی دانم چند نفر از افراد بد آنجا بودند.

من تفنگداران دریایی را در یک میدان باز هدایت کردم، 150 یارد، آتش مسلسل در حال سرازیر شدن بود، زیرا مجبور بودیم دوباره با بقیه جوخه ارتباط برقرار کنیم و این مصدوم را تخلیه کنیم. چگونه یکی از ما جرات انجام این کار را به دست آوردیم؟

معلوم است که این عشق وجود داشته است. هیچ کس لحظه ای تردید نکرد که در سراسر میدان بدود زیرا نیتن در حال خونریزی بود. اما عشق در واقع چیزی نیست که مستقیماً به شجاعت منجر شود. عشق در واقع این احساس امنیت را برای هر یک از ما ایجاد می کند. امنیت روانی و عاطفی بود.

شنیدن صحبت های یک تفنگدار دریایی در مورد امنیت روانی برای مردم همیشه عجیب است، زیرا به نظر می رسد که این یک احساس بیدار و لیبرال است. اما واقعی است. ما پنج نفری که در یک میدان می دویدیم، می دانستیم که اگر ضربه ای به ما وارد شود، 30 تفنگدار دریایی صف می کشند تا به نوبت فرار کنند و ما را بگیرند. ما در آن لحظه احساس امنیت نسبی می کردیم. بهترین رهبران در تیمی که رهبری می کنند احساس امنیت ایجاد می کنند. و من فکر می کنم که این واقعاً چیزی است که نوآوری و انگیزه انجام کارهای بیشتر را باز می کند.

تیم روبیکون چگونه شروع به کار کرد؟

اکتبر 24، 2009، آخرین روز خدمت من بود. من بلافاصله برای تعداد انگشت شماری از دانشکده های بازرگانی درخواست دادم. ژانویه از راه می رسد و من یک نامه رد از استنفورد دریافت می کنم که من را عصبانی می کند. و چند روز بعد، زلزله هائیتی رخ می دهد. من تمایل به انجام کاری داشتم، بنابراین به هائیتی رفتیم و فکر کردیم که تجربه ما به عنوان کهنه سرباز به ما کمک می کند تا در آنجا موثر باشیم. صدها، اگر نگوییم هزاران بیمار را درمان کردیم. اگر ما نبودیم برخی از آنها امروز زنده نبودند. این فقط پسا آخرالزمانی بود. اما آموزش نظامی ما باعث شد در موقعیت پس از فاجعه بسیار ماهر باشیم. بنابراین ما برگشتیم و متوقف نشدیم.

شما در مورد عشق و ایمنی که ایجاد می کند صحبت کردید. در داخل یک سازمان غیرانتفاعی یا یک شرکت چگونه به نظر می رسد؟

همدلی هسته اصلی رهبری با عشق است – درک افرادتان و دلسوزی برای اینکه چه کسی هستند، چه چیزی تجربه کرده‌اند، چه چیزی در زندگی‌شان آنها را به آن لحظه رسانده است که شما را دنبال می‌کنند و معیشت مالی خود را در اختیار شما قرار می‌دهند. دست ها.

شما نه تنها با آنها به عنوان ابزاری برای استفاده به عنوان وسیله ای برای رسیدن به هدف رفتار نمی کنید، بلکه واقعاً روی آینده آنها سرمایه گذاری می کنید، حتی اگر این کار با سازمان شما نباشد.

چرا تیم روبیکن را ترک کردید تا گراندزول را راه اندازی کنید؟

در طول دهه گذشته اغلب از خودم این سوال را پرسیده ام که “آیا من یک کارآفرین هستم و آیا می خواهم استارت آپ دیگری انجام دهم؟” چون از فشار ساییدن مثل پنج دندان شکسته ام. کارآفرین بودن بازی پیرمردی نیست. در نهایت به این واقعیت پایان دادم که هنوز می‌خواهم کاری را دوباره شروع کنم.

یکی از چیزهایی که تصمیم من برای عقب نشینی به عنوان مدیرعامل را به تعویق انداخت این بود که می ترسیدم هرگز فرصتی برای تأثیرگذاری به اندازه تیم روبیکون نداشته باشم. من نمی‌خواستم دوباره کارآفرین شوم، اگر به معنای ارسال سریع‌تر غذای گربه باشد.

بالاخره من این ایده را برای Groundswell داشتم، و بلافاصله خارش را خراش داد. تأثیری که ممکن است بتوانیم در دهه آینده در ساخت این شرکت داشته باشیم، می تواند متحول کننده باشد.

پس از خدمت در افغانستان، در تابستان امسال که ما به این سرعت عقب نشینی کردیم، چه احساسی داشتید؟

دیدن ما که به روشی که رفتیم، بسیار دردناک بود. من مدتهاست می دانستم که در جنگ ملت سازی شکست خوردیم. اما پایین کشیدن شلوارمان در هنگام خروج و خجالت در صحنه جهانی بسیار آزاردهنده بود. می خواستم در آرامش ببازیم. در عوض، ما به شکلی تماشایی و شرم آور شکست خوردیم. همه چیز برای من جزئی از نحوه مدیریت جنگ بود. فقط غمگین بود

Cassie Wells

حل کننده مشکل به طرز خشمگینانه ای فروتن. ماون فرهنگ پاپ استاد عمومی موسیقی. متعصب وب هیپستر پسند. ارتباط دهنده.

تماس با ما